"به نام او که ماهتاب جلوه ای از وجود اوست"
ای تک سوار جاده های غربت بیا
بیا و غبار خستگیهایت را به من بده
و من تمامی کوله بار خاطره هایم را
با عشقی سرشار به تو می دهم
تا وقتی در جاده های غربت
تنهای تنها به سوی خورشید میروی
آنها را مرور کنی
و من سالهاست که منتظرم تا بازگردی
و اکنون آمده ای
ولی شکسته تر از قبل
کوله بارم را برام پس آورده ای
کوله باری که اکنون پر از خاطرات کهنه است
و خاطرات تو نیز در گوشه ای از آن جای گرفته
ولی وقتی میروی و من کوله بارم را باز میکنم
تازه میفهمم که چرا
چرا تو آنقدر شکسته شده بودی
زیرا تمامی خاطرات من
سالهای بی تو بودن را برایم تداعی میکرد
و من سالها با خورشید درد دل میکردم
و تو نبز خاطراتی برایم گذاشتی
از تنهایی هایت بدون من
حال میفهمم
تمام این سالها هر دو تنها بودیم
ولی در فکر هم و با عشق هم می زیستیم
پس این را بدان که تا انتهای گرمای خورشید دوستت خواهم داشت....
"به نام نامی ترین نام زمین"
راهی در جنگلی سبز
آسمانی که در بالای سرت گسترده شده
درختانی که برایت حصاری از زیبایی ساخته اند
و برگ درختان که در زیر پایت سرود زندگی میخوانند
و تویی که تنهای تنها در این راه مملوء از زیبایی قدم میزنی
ولی این را بدان
تا او را داری تنها نیستی
و او نیز مانند هزاران فرد دیگر
هنوز در قلب پر محبت او جای داری
پس چیزی نیست که از آن بترسی....