بعضی از اعتقادات عجیب مردم دنیا قسمت اول
مردم ژاپن
* در ژاپن 4 و 9 اعداد بد شانسی محسوب میشوند . 4 که شی تلفظ میشود ، عدد مرگ است و 9 هم که کو تلفظ میشود به معنی غم است . در بیمارستانها و هتلهای ژاپن اتاقهایی با شماره ی 4 و 9 وجود ندارد
* اگر فردی عنکبوت را صبح ببیند ، به معنی خوش شانسی است و نباید با عنکبوت کاری داشته باشد ولی اگر عنکبوت را در شب ببیند ، به معنی بد شانسی است و باید فوراً عنکبوت را بکشد
* بازگشت به خانه برای برداشتن چیزی که در خانه جا گذاشته اید بد یمن است ، اما اگر چیز واجبی مثل سوئیچ ماشین باشد فرد باید در حالی که آیینه ای در دست راست و فنجانی در دست چپ دارد ، عقب عقب وارد خانه شود و شئ مورد نظر را بردارد
* طبق اعتقادات مردم جزیره ی " توهو" اگر فردی حس کند گوش یا گونه هایش داغ شده نشانه ی این است که کسی دارد پشت سرش حرف میزند و اگر دختری احساس خارش در موهایش بکند نشانه ی این است که خواستگاری کچل به خانه شان می آید ( البته از آنجایی که کچلی در ژاپن امر نادری است ، کمتر دختری دچار این عارضه میشود )
صلیبی برای ابوالفضل(ع)
اولین باری بود که به دیدار آقا مشرف می شد، سر از پا نمی شناخت
اشکهایی که در راه ریخته بود صورتش را تر کرده بود و نگاهش در
سرتاسر راه در پی دو گلدسته ی آجری حرم ابوالفضل می گشت ،
دو گلدسته ای که هنوز هم سروری حسین را بر برادرش آشکارا فریاد
می زد.
وارد بین الحرمین شد؛خاکی که از بهشت برای پاکی زمین بین دو سرور
قرارداشت و دل عشاق را از دل عباس به دل حسین پیوند می زد.
دستانش دیگرتوان اینکه بتواند چرخ را به جلو هدایت کند نداشت ؛
همان گوشه جایی ایستاد تا کمی آرام گیرد ، هنوز هم شانه هایش
از شدت گریه آشکارا می لرزید.
به عاشقانی که سراسیمه وارد حرم عباس می شدند چشم دوخت،
آیا او هم می توانست به داخل برود؟
تنهای تنها در کنار درب ورودی حرم به تمثالی که از حضرت عباس
بر روی کاشیهای دیوار نقاشی شده بود چشم دوخت و به یاد عهدش
افتاد ، عهدی که او را از وطنش تا میان دجله و فرات راهی کرده بود.
چشمانش را بست و به آن روز فکر کرد.
به روزی که دیگر از اسارت در بند این چرخ خسته شده بود ، پاهایش
دیدار زمین را از او طلب می کردند ولی او شرمگین سر به زیر
انداخته بود و به این فکر می کرد که آیا باز هم می تواند پا بر زمین بنهد ؟
صلیبی را که به گردن داشت فشرد و از اعماق وجودش آهی سرد برآورد.
هر روز وقتی صدای اذان ظهر را می شنید ناخودآگاه به یاد زمانی
می افتاد که درسنگرها پناه می گرفتند تا از جان و مال و ناموس خود و
هموطنانشان دفاع کنند ، از همان زمان بود که پاهایش با زمین قهر
کردند و از آن روز با ویلچیر حرکت می کرد
ایلیا مسیحی بود ولی ایرانی،عاشق خاک پاک وطنش ، او هم مانند
هزاران جان برکف دیگر به جبهه رفته بود
و حالا بعد از سالها هنوز هم طعنه های زمین را می شنید که
می خواست پاهایش را دوباره ببیند.
شاید همان روزها بود که این عهد را با خدایش بست ؛ صلیب طلایی اش
را دردست فشرد و در قلبش از خدا خواست :((اگر مرا شفا دهی مسلمان
می شوم.)) خسته بود از طعنه های زمین و زخم دلش هر روز بیش از پیش آزارش می داد ؛ نمی دانست چرا به خود و خدای خود چنین قولی داده است شاید به خاطر ابوالفضل بود امامی که او و دوستانش او را الگوی خویش
قرار داده بودند زیرا از او بسیارشنیده بود.
شبی در عالم رویا دید که تنهای تنها در کویری خشک به دنبال مشک آبی
است ولی جز ناله های دلش چیزی نمی یافت ؛ ناگهان سواری سپید پوش
از افق پیدا شد و مشکی آب به او داد ؛ ایلیا با خود اندیشید که او عیسی است . ولی سوار به او گفت: من عباس پسر علی بن ابی طالب غلام حسین پسر فاطمه زهرا دخت پیامبرم . من سقایم و تو تشنه . به دیدارم بیا برایت هدیه ای دارم .
دقایقی بیش نبود که از عالم رویا بیرون آمده بود که درب خانه اش به صدا
در آمد و صاحبخانه اش که پیرزنی مهربان بود نامه ای را به دستش داد و گفت نامه را مردی برای او آورده به نام عباس.
ایلیا نامه را گرفت و به درون خانه آمد هنوز هم باور نداشت که این نامه
از طرف ابوالفضل باشد ؛
وقتی نامه را گشود اشک در چشمانش حلقه زد گذرنامه ای با نام او
به مقصد کربلا !
پس او منتظر ایلیا بود.
وقتی چشمانش را گشود هنوز هم تنها در گوشه ای از بین الحرمین
ایستاده بود و به درب حرم آقا عباس چشم دوخته بود و آرام اشک
می ریخت.
قبل از اینکه بیاید از دوستان مسلمانش ماجرای گلدسته ی حرم حسین را شنیده بود و می دانست تنها به دلیل اینکه حسین خود را برادر عباس امّا عباس او را سرور خود می داند گلدسته های غریب حرمش از آجر است .
دیگر اشک امانش را بریده بود.
صلیبش را در دست گرفت و از عباس کمک خواست .
مردی رشید با قامتی دلربا دست بر دوشش گذاشت ؛ ایلیا آرامشی عجیب
را در قلب خود احساس کرد، چقدر شبیه عباس بود.
مرد او را به داخل حرم برد و در گوشه ای از ضریح که گویی برای
ایلیا خالی شده بود از او خواست برخیزد.
ایلیا پاسخ داد :((نمی توانم)) ولی مرد دستانش را گرفت و او را بلند کرد
و به ضریح رساند.
آرامشی عجیب وجود ایلیا را در بر گرفت و بدون ترس خود را به ضریح
زیبای ابوالفضل چسباند ؛ ناخودآگاه دستش به طرف صلیب طلایی اش
رفت و آن را از گردن جدا کرد و به درون ضریح انداخت.
ایلیا زیر لب چیزی زمزمه می کرد . اگر به لبانش می نگریستی به وضوح
این کلمات را می شنیدی:
اشهد ان لااله الاالله و اشهد ان محمد رسول الله
و اشهد ان علی ولی الله
****************************************************************
اکنون چندین سال می گذرد و ایلیا ، علی نام دارد او دیگر آرزویی
غیر ازدیدار دوباره آقا ندارد و می خواهد فقط برای یکبار هم شده
دوباره در بین الحرمین قدم گذارد و با پاهایی که از عباس دارد
در بین مردم آب پخش کند ؛ اکنون جای صلیب طلایی را پلاکی گرفته
که روی آن نوشته شده است:
السلام علیک یا قمر بنی هاشم
مولای من
چقدر لحظه ها را در انتظارت بنشینم
چقدر در این برهوت بی کسی در پی سرابی از وجودت حیران باشم
تا کی این چشمهای آلوده باید درحسرت دیدن نور وجودت بسوزند
دلم هوای نفسهایت را کرده
هر روز پیچ جاده را در انتظارت طی میکنم
تا شاید تنها یک اثر از تو یابم ولی چه کنم که هرچه میگردم کمتر می یابم
آقای من
تو را به نام مادرت
تو را به عطر نرگس های باغچه
قسمت میدهم
بیا و میزبان دلهایی باش که به یاد تو
وبرای از یاد نبردن عطر وجودت هر سال نرگس میخرند
مولای من بیا و این دل یخ زده را با حرارت وجودت زنده من
بیا که هنوز جمعه ها را برای دیدنت قسم میدهم
بیا و ما را در این انتظار نمیران......
راستش را به ما نگفتند یا لااقل همه راست را به ما نگفتند.
گفتند : تو که بیایی خون بپا می کنی، جوی خون به راه می اندازی و از کشته پشته می سازی و ما را از ظهور تو ترساندند.
درست مثل اینکه حادثه ای به شیرینی تولد را کتمان کنند و تنها از درد زادن بگویند .
ما از همان کودکی، تو را دوست می داشتیم. با همه فطرتمان به تو عشق می ورزیدیم و با همه وجودمان بی تاب آمدنت بودیم.
عشق تو با سرشت ما عجین شده بود و آمدنت، طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود.
اما...اما کسی به ما نگفت که چه گلستانی می شود جهان، وقتی که تو بیایی .
همه، پیش از آنکه نگاه مهر گستر و دست های عاطمه تو را توصیف کنند، شمشیر تو را نشانمان دادند.
آری، برای اینکه گل ها و نهال ها رشد کنند، باید علف های هرز را وجین کرد و این جز با داسی برنده و سهمگین، ممکن نیست.
آری، برای اینکه مظلومان تاریخ، نفسی به راحتی بکشند، باید پشت و پوزه ظالمان و ستمگران را به خاک مالید و نسلشان را از روی زمین برچید.
آری، برای اینکه عدالت بر کرسی بنشیند، هر چه سریر ستم آلوده سلطنت را باید واژگون کرد و به دست نابودی سپرد.
و اینها همه، همان معجزه ای است که تنها از دست تو برمی آید و تنها با دست تو محقق می شود.
اما مگر نه اینکه اینها همه مقدمه است برای رسیدن به بهشتی که تو بانی آنی.
آن بهشت را کسی برای ما ترسیم نکرد.
کسی به ما نگفت که آن ساحل امید که در پس این دریای خون نشسته است، چگونه ساحلی است؟!
کسی به نگفت که وقتی تو بیایی :
پرندگان در آشیانه های خود جشن می گیرند و ماهیان دریاها شادمان می شوند چشمه ساران می جوشند و زمین چندین برابر محصول خویش را عرضه می کند.(1)
به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :
دل های بندگان را آکنده از عبادت و اطاعت می کنی و عدالت بر همه جا دامن می گسترد و خدا به واسطه تو دروغ را ریشه کن می کند و خوی ستمگری و درندگی را محو می سازد و طوق ذلت و بندگی را از گردن خلایق برمی دارد.(2)
به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :
ساکنان زمین و آسمان به تو عشق می ورزند، آسمان بارانش را فرو می فرستد، زمین، گیاهان خود را می رویاند... و زندگان آرزو می کنند که کاش مردگانشان زنده بودند و عدل و آرامش حقیقی را می دیدند و می دیدند که خداوند چگونه برکاتش را بر اهل زمین فرو میفرستد.(3)
به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :
همه امت به آغوش تو پناه می آورند همانند زنبوران عسل به ملکه خویش.
و تو عدالت را آنچنان که باید و شاید در پهنه جهان می گستری و خفته ای رابیدار نمی کنی و خونی را نمی ریزی.(4)
به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :
رفاه و آسایشی می آید که نظیر آن پیش از این، نیامده است. مال و ثروت آنچنان وفور می یابد که هرکه نزد تو بیاید فوق تصورش، دریافت می کند.(5)
به مانگفتند که وقتی تو بیایی :
اموال را چون سیل، جاری می کنی، و بخشش های کلان خویش را هرگز شماره نمی کنی.(6)
به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :
هیچ کس فقیر نمی ماند و مردم برای صدقه دادن به دنبال نیازمند می گردند و پیدا نمی کنند. مال را به هرکه عرضه می کنند، میگوید: بی نیازم.(7)
ای محبوب ازلی و ای معشوق آسمانی!
ما بی آنکه مختصات آن بهشت موعود را بدانیم و مدینه فاضله حضور تو را بشناسیم تو را دوست می داشتیم و به تو عشق می ورزیدیم.
که عشق تو با سرشتها عجین شده بود و آمدنت طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود.
ظهور تو بی تردید بزرگترین جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را ختم به خیر خواهد کرد.
کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد
هر که اقرار بدین حسن خداد نکرد
سید مهدی شجاعی