صلیبی برای ابوالفضل(ع)
اولین باری بود که به دیدار آقا مشرف می شد، سر از پا نمی شناخت
اشکهایی که در راه ریخته بود صورتش را تر کرده بود و نگاهش در
سرتاسر راه در پی دو گلدسته ی آجری حرم ابوالفضل می گشت ،
دو گلدسته ای که هنوز هم سروری حسین را بر برادرش آشکارا فریاد
می زد.
وارد بین الحرمین شد؛خاکی که از بهشت برای پاکی زمین بین دو سرور
قرارداشت و دل عشاق را از دل عباس به دل حسین پیوند می زد.
دستانش دیگرتوان اینکه بتواند چرخ را به جلو هدایت کند نداشت ؛
همان گوشه جایی ایستاد تا کمی آرام گیرد ، هنوز هم شانه هایش
از شدت گریه آشکارا می لرزید.
به عاشقانی که سراسیمه وارد حرم عباس می شدند چشم دوخت،
آیا او هم می توانست به داخل برود؟
تنهای تنها در کنار درب ورودی حرم به تمثالی که از حضرت عباس
بر روی کاشیهای دیوار نقاشی شده بود چشم دوخت و به یاد عهدش
افتاد ، عهدی که او را از وطنش تا میان دجله و فرات راهی کرده بود.
چشمانش را بست و به آن روز فکر کرد.
به روزی که دیگر از اسارت در بند این چرخ خسته شده بود ، پاهایش
دیدار زمین را از او طلب می کردند ولی او شرمگین سر به زیر
انداخته بود و به این فکر می کرد که آیا باز هم می تواند پا بر زمین بنهد ؟
صلیبی را که به گردن داشت فشرد و از اعماق وجودش آهی سرد برآورد.
هر روز وقتی صدای اذان ظهر را می شنید ناخودآگاه به یاد زمانی
می افتاد که درسنگرها پناه می گرفتند تا از جان و مال و ناموس خود و
هموطنانشان دفاع کنند ، از همان زمان بود که پاهایش با زمین قهر
کردند و از آن روز با ویلچیر حرکت می کرد
ایلیا مسیحی بود ولی ایرانی،عاشق خاک پاک وطنش ، او هم مانند
هزاران جان برکف دیگر به جبهه رفته بود
و حالا بعد از سالها هنوز هم طعنه های زمین را می شنید که
می خواست پاهایش را دوباره ببیند.
شاید همان روزها بود که این عهد را با خدایش بست ؛ صلیب طلایی اش
را دردست فشرد و در قلبش از خدا خواست :((اگر مرا شفا دهی مسلمان
می شوم.)) خسته بود از طعنه های زمین و زخم دلش هر روز بیش از پیش آزارش می داد ؛ نمی دانست چرا به خود و خدای خود چنین قولی داده است شاید به خاطر ابوالفضل بود امامی که او و دوستانش او را الگوی خویش
قرار داده بودند زیرا از او بسیارشنیده بود.
شبی در عالم رویا دید که تنهای تنها در کویری خشک به دنبال مشک آبی
است ولی جز ناله های دلش چیزی نمی یافت ؛ ناگهان سواری سپید پوش
از افق پیدا شد و مشکی آب به او داد ؛ ایلیا با خود اندیشید که او عیسی است . ولی سوار به او گفت: من عباس پسر علی بن ابی طالب غلام حسین پسر فاطمه زهرا دخت پیامبرم . من سقایم و تو تشنه . به دیدارم بیا برایت هدیه ای دارم .
دقایقی بیش نبود که از عالم رویا بیرون آمده بود که درب خانه اش به صدا
در آمد و صاحبخانه اش که پیرزنی مهربان بود نامه ای را به دستش داد و گفت نامه را مردی برای او آورده به نام عباس.
ایلیا نامه را گرفت و به درون خانه آمد هنوز هم باور نداشت که این نامه
از طرف ابوالفضل باشد ؛
وقتی نامه را گشود اشک در چشمانش حلقه زد گذرنامه ای با نام او
به مقصد کربلا !
پس او منتظر ایلیا بود.
وقتی چشمانش را گشود هنوز هم تنها در گوشه ای از بین الحرمین
ایستاده بود و به درب حرم آقا عباس چشم دوخته بود و آرام اشک
می ریخت.
قبل از اینکه بیاید از دوستان مسلمانش ماجرای گلدسته ی حرم حسین را شنیده بود و می دانست تنها به دلیل اینکه حسین خود را برادر عباس امّا عباس او را سرور خود می داند گلدسته های غریب حرمش از آجر است .
دیگر اشک امانش را بریده بود.
صلیبش را در دست گرفت و از عباس کمک خواست .
مردی رشید با قامتی دلربا دست بر دوشش گذاشت ؛ ایلیا آرامشی عجیب
را در قلب خود احساس کرد، چقدر شبیه عباس بود.
مرد او را به داخل حرم برد و در گوشه ای از ضریح که گویی برای
ایلیا خالی شده بود از او خواست برخیزد.
ایلیا پاسخ داد :((نمی توانم)) ولی مرد دستانش را گرفت و او را بلند کرد
و به ضریح رساند.
آرامشی عجیب وجود ایلیا را در بر گرفت و بدون ترس خود را به ضریح
زیبای ابوالفضل چسباند ؛ ناخودآگاه دستش به طرف صلیب طلایی اش
رفت و آن را از گردن جدا کرد و به درون ضریح انداخت.
ایلیا زیر لب چیزی زمزمه می کرد . اگر به لبانش می نگریستی به وضوح
این کلمات را می شنیدی:
اشهد ان لااله الاالله و اشهد ان محمد رسول الله
و اشهد ان علی ولی الله
****************************************************************
اکنون چندین سال می گذرد و ایلیا ، علی نام دارد او دیگر آرزویی
غیر ازدیدار دوباره آقا ندارد و می خواهد فقط برای یکبار هم شده
دوباره در بین الحرمین قدم گذارد و با پاهایی که از عباس دارد
در بین مردم آب پخش کند ؛ اکنون جای صلیب طلایی را پلاکی گرفته
که روی آن نوشته شده است:
السلام علیک یا قمر بنی هاشم